تبليغاتX
ستاره های سربی

ستاره های سربی

این منم بعد تو... لا باسا.ربنا العظیم ایضا...

 

 

 

اما تو بگو «دوستي» ما به چه قيمت؟

امروز به اين قيمت، فردا به چه قيمت؟

ای خیره به دلتنگی محبوس در این تنگ

این حسرت دریاست تماشا به چه قيمت

يك عمر جدايي به هواي نفسي وصل

گيرم كه جوان گشت زليخا به چه قيمت

از مضحكه دشمن تا سرزنش دوست

تاوان تو را مي‌دهم اما به چه قيمت

مقصود اگر از ديدن دنيا فقط اين بود

ديديم، ولي ديدن دنيا به چه قيمت

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

 

تنهایی یعنی زل بزنی به آی دی روشن طرف و هی بگی لعنتی پی ام بده...


بعد یارو آف می شه...!

تنهایی یعنی اینکه تو بزرگسالی دلت بغل بخواد.حتی بیشتر از

وقتی که بچه بودی...

تنهایی یعنی هر روز توی چشمای خودت جای خالی انعکاس

چهره ی کسی که دوست داری رو ببینی...

تنهایی یعنی اینکه شبا گوشیت رو رو سایلنت نذاری


تنهایی یعنی شبا با هندزفری تو جات آهنگ گوش کنی تا گوشات

و بالشتت خیس بشه....

تنهایی یعنی تو این هوای دو نفره دلت بخواد با یکی بری قدم ب

زنی اما هر چی فکر می کنی کسی رو پیدا نکنی...

تنهایی یعنی شارژ گوشیت تو 24 ساعت یه خطش هم کم نشه...


تنهایی یعنی اینکه صمیمی ترین دوستت وقتی عاشق شد دیگه

جواب اس ام استم نده...


تنهایی یعنی وقتی با دوستات توو یه جمعی هستی و اونا میخندن

تو تو فکر فرو بری و به اونی که پیشت نیست فکر کنی!!!!

تنهایی یعنی : من ، تو ; ما

یادت هست ؟

تمام شد …

حالا : تو ، او ; شما

من هم به سلامت . . .


 

تنهایی یعنی این که کسی رو نداشته باشی که منتظرت باشه کسی

که به خاطرش بخوای پیشرفت کنی،تنهایی یعنی این،یعنی تو چش

باشی و هیچوقت دیده نشی!

تنهایی یعنی لحظه ای که حتی خدا هم فراموش

میشه!!!...........لحظه ای که فکر میکنیم اون داره میخنده

 

و ما گریه ... و خدا هم فقط نگاه میکنه ...

چقدر سخت هست تنهایی ای که خدا توش نیست !!!

تنهایی یعنی هزاران سه نقطه ای که در حضورت میگذارم و هیچ

کدامش را نمیفهمی...!!

تنهایی یعنی یه آدم با یه عالمه سوال بی جواب. یعنی یه دنیا

حرف. یعنی چشم انتظاری. یعنی گریه کنی

و تو آینه بگی چرا؟؟؟؟؟

 

به مناسبت ۱۸/۰۱

سالگرد پدر بزرگم!

 

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟

باز تکرار به بار آمده، می بینی که؟

سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت

عقل با عشق کنار آمده، می بینی که؟

آن که عمری به کمین بود، به دام افتاده

چشم آهو به شکار آمده، می بینی که؟

حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد

گل سرخی به مزار آمده، می بینی که؟

غنچه ای مژده ی پژمردن خود را آورد

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

روزهایم
خجـــــــــــالت ندارد دلم گیر توســــت!
دل ســـــــاده ام سخت درگیر توســــت
عزیـــــــزم مـــــــرابچـــــه پنــــــداشتی
هــــــــمین بـــــــچه اما به زنجیر توست
وشعـــــــرم که بود ونبـودش تویـــــــی
زمیــــن خــورده ی حکم تکــفیر توست
بخواهــــی نخواهــــی توراعاشــــــــــقم
دلــــــم وصله ی زشت تقــــــدیر توست
اگــــــر کودکانه غــــــــزل گفــــــــته ام
عروســــــــک طـــلایی ، دلم پیر توست
توگفتی پسر جـــــــان خجالت بکش
خجـــــــــــالت ندارد دلــم گیر توســــت

=======================================

*شعر از مهدی فرجی

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

خدایا، وحشت تنهایی‌ام کُشت..
کسی با قصّه‌ی من آشنا نیست
در این عالم ندارم همزبانی
به صد اندوه می‌نالم
– روا نیست –


شبم طی شد، کسی بر در نکوبید..
به بالینم چراغی کس نیفروخت..
نیامد ماهتاب بر لب بام،
دلم از این‌همه بیگانگی سوخت

به روی من نمی‌خندد امیدم
شراب زندگی در ساغرم نیست
نه شعرم می‌دهد تسکین به حالم
که غیر از اشک غم در دفترم نیست..

بیا ای مرگ، جانم بر لب آمد
بیا در کلبه‌ام شوری برانگیز
بیا شمعی به بالینم بیفروز
بیا شعری به تابوتم بیاویز!!

دلم در سینه کوبد سر به دیوار
که این مرگ است و بر در می‌زند مُشت!


– بیا ای همزبان جاودانی،
که امشب وحشت تنهایی‌ام کُشت

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

قاصدک!  

          هان،

               چه خبر آوردی؟
                     از کجا، وز که خبر آوردی؟


خوش خبر باشی، اما، اما
                               گرد بام و در من
                                                بی‌ثمر می‌گردی

 انتظار خبری نیست مرا
                    
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری 

در دلِ من همه کورند و کرند
                   دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب


قاصدِ تجربه‌های همه تلخ
                 با دلم می گوید
                              که دروغی تو، دروغ،
                                                که فریبی تو، فریب   

قاصدک!  

          هان،  

                 ولی ... آخر ... ای‌ وای!

                                      راستی آیا رفتی با باد؟
با توأم،  

         آی! 

            کجا رفتی؟ آی ...!

                                راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟


مانده خاکستر گرمی، جایی؟


در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم؛ خُردَک شرری هست هنوز؟   

قاصدک!

         ابرهای همه عالم شب و روز
                                            در دلم می‌گریند...

قاصدک!

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
                                       برو آنجا که تو را منتظرند

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

از ماضی ها و مضارع ها خسته ام

.

.

.

دلم حال ساده ی با تو بودن را میخواهد...

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|


این طرف مشتی صدف آنجا کمی گل ریخته
موج، ماهیهای عاشق را به ساحل ریخته

بعد از این در جام من تصویر ابر تیره‌ ایست
بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته

مرگ حق دارد که از من روی برگردانده است
زندگی در کام من زهر هلاهل ریخته

هر چه دام افکندم، آهوها گریزان‌تر شدند
حال صدها دام دیگر در مقابل ریخته


هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست
هر کجا پا می‌گذارم دامنی دل ریخته

زاهدی با کوزه‌ای خالی ز دریا بازگشت
گفت خون عاشقان منزل به منزل ریخته!

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

میخواست برای همیشه عشق ناکامش را فراموش کند.

هرچیزی که اورا یاد یار بی وفایش می انداخت، یا دور انداخته بود ویا هدیه داده بود...

تنها کتابی مانده بود و شاید همان باعث میشد تا هرشب، بازهم به یاد خاطرات باهم بودنشان

 آنقدر گریه کند تا به خواب برود.

برای همین بود که تصمیم گرفت آخرین یادگاری راهم نابود کند...

.

.

.

تصویر شعله های آتش، در سکه ی چشمانش زبانه کشید و در چشم برهم زدنی صفحات کتاب گُر گرفتند.

صفحه ها از هم باز میشدند،یکی یکی مچاله میشدندو میسوختند.

 

ناگهان یک عکس قدیمی از میان صفحات نیمه سوخته خود نمایی کرد...

.

.

.

آتش خاموش بود و او با دستان تاول زده اش اشک چشمانش را پاک کرد.

چشمانی که به عکس نیمه سوخته ی محبوبش خیره شده بودند...

 

صبا دارابیان-از کتاب عشق حلزونی

****************

عشق...
شوخي زيبايي بود که خداوند با قلب من کرد !
زيبا بود
امّا
... شوخي بود !
... ... حالا . . .
تو بي تقصيري !
 
 
خداي تو هم بي تقصير است !
 
من تاوان اشتباه خود را پس مي دهم . . . !
تمام اين تنهايي
تاوان « جدّي گرفتن آن شوخي » است...
نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

هر روز ، جهان است و فرازی و نشیبی

این نیز نگاهی است به افتادن سیبی

 

در غلغله جمعی و تنها شده ای باز

آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی

 

آخر چه امیدی به شب و روز جهان است

باید همه عمر خودت را بفریبی

 

چون قصه آن صخره که از صحبت دریا

جز سیلی امواج نبرده است نصیبی

 

آیینه تاریخ تو را درد شکسته است

اما تو نه تاریخ شناسی نه طبیبی !

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|


پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند


شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند


برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را
دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند


من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند


بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن
پروانه‌های مرده با هم فرق دارند



نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

سلام

شاید نوشتن این مطالب به صلاح هیچ کس نباشه .ولی بر خلاف پست  های قبلی "حرف هایی هست برای گفتن" و این پست از جنس همون حرفهاست.گرچه به احتمال خیلی خیلی زیاد این مطالب  هرگز به گوش" آنکس که باید"نرسه اما لا اقل برای دل خودم هم که شده مینویسم...

قصه امانتی ها شده قصه ی پر غصه ی زخمی که تا میاد خوب بشه با یه تیغ تیز یه خط گر چه نه خیلی عمیق ولی به هر حال کاری روش میندازن تا شاید رگ غیرتی بجنبد!!!!!!!!!

 اینو برای خودم نمیگم که" دلم اهل شکایت نیست" (که اگر هم بود فرصت اندک چند ساله ی دنیا برام کافی نبود)اینو برای کسی میگم که زندگیم رو بهش مدیونم  برای برادری که زبونم از گفتن خوبیهاش عاجزه...

دوست نداشته و ندارم مطلبی رو به طور مستقیم برای مخاطب مستقیم این مطلب بنویسم اما گویا طبق معمول "مجبورم"...

قصه ی امانتیهای شما هیج سری نداره ...

هیج کدوم از ما دو نفر  هم بنا به دلایلی که بهتر از خود ما میدونید تمایلی به نگه داشتن اون ها و ادامه دادن """"این داستان کهنه ی کودکانه"""" نداریم.

فقط نمیدونم چه حکمتی توی کار بود که  مثل الاکلنگ یا من نبودم یا او...

من تهران او اراک...

او تهران من اراک...

من جنوب او اراک...

من اراک او تهران...

من...

او...

فقط:

از همون روز اول هم توی یه جای امن بدون کوجکترین خیانتی ! محفوظ بوده و هست....

خیال حضرت عالی راحت راحت .

انشا الله بزودی به دستتون خواهد رسید.

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا...

۱/۱۰/۱۳۹۰---------۰۱:۵۰ بامداد

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

                                                مهم نیست که     او مال تو باشد...

                              اگر میدانی در این جهان کسی هست..

                             که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر میکند...

                               و صدای قلبت آبرویت را به تاراج میبرد...

                                مهم نیست که او مال تو باشد...!!!!

                                   مهم این است که فقط باشد٬

                                              زندگی کند...

                            نفس بکشد.......................لذت ببرد

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

حرفهايي هست براي نگفتن و ارزش عميق هر كسي به اندازه ي حرفهايی است كه براي نگفتن دارد و كتاب هايی نيز هست براي ننوشتن و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي...
 
 
تنها تر از آن لک لک پیرم امشب
وامانده و زخمی و اسیرم امشب
دیگر یروید و راحتم بگذارید
تا سر بگذارم و بمیرم امشب...
نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

اگر برجای من غیری گزیند دوست حاکم اوست؛

 

حرامم باد اگرمن جان بجای دوست بگزینم...

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

۲۲/۰۸/۱۳۸۹

خرید کافی نت به علت  دست پر بودن برای هدفی...

۲۲/۰۸/۱۳۹۰

فروش کافی نت به علت از دست رفتن هدف

======================================

(*)

خرید کافی نت انگیزه و هدفی داشت که از بین رفتن  انگیزه و در نهایت هدف همون علت فروشش بود...

======================================

سفری در راه است...

...

دعا کنید از این سفر بر نگردم...

یا حق

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ام

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

شوق پرکشیدن است در سرم قبول کن
دلشکسته‌ام، اگر نمی‌پرم قبول کن

این که دور دور باشم از تو و نبینمت
جا نمی‌شود به حجم باورم، قبول کن

 
گاه، پر زدن در آسمان شعرهات را
از من، از منی که یک کبوترم قبول کن


قدر یک قفس که خلوتت به هم نمی‌خورد
گاه نامه می‌برم می‌آورم،‌ قبول کن

وقتی آب این قدر گذشته از سرم
من نمی‌توانم از تو بگذرم،‌ قبول کن......

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

فرض کن حضرت مهدی(عج) به تو مهمان گردد...

ظاهرت هست چنانیکه خجالت نکشی؟

باطنت هست پسندیده صاحب نظری؟

خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟

لقمه ات درخور او هست که نزدش ببری؟

پول بی شبهه و سالم ز همه دارائیت،

داری آنقدر که یک هدیه برایش بخری؟

حاضری گوشی همراه تو را چک بکند؟

باچنین شرط که در حافظه دستی نبری؟

واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران؟

میتوان گفت تورا شیعه اثنی عشری؟!

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم
اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم
اگر با تو بودم به شبهای غربت که تنها نبودم
اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم
زندگی رنگ و بوی دگر داشت
این شب سرد و غمگین غربت
با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پرشکسته
مانده بودی اگر بال و پر داشت
با تو بیمی نبودش ز طوفان
مانده بودی اگر همسفر داشت

هستی ام را به آتش کشیدی
سوختم من ندیدی ندیدی
مرگ دل آرزویت اگر بود
مانده بودی اگر می شنیدی

با تو دریا پر از دیدنی بود
شب ستاره گلی چیدنی بود
خاک تن شسته در موج باران
در کنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل
بعد تو پای من مانده در گل
مانده بودی اگر موج دریا
تا ابد هم پر از دیدنی بود

با تو و عشق تو زنده بودم
بعد تو من خودم هم نبودم
بهترین شعر هستی رو با تو
مانده بودی اگر می سرودم
مانده بودی اگر می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم
زندگی رنگ و بوی دگر داشت
این شب سرد و غمگین غربت
با وجود تو رنگ سحر داشت

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

تا از تو هم آزرده شوم سرزنشم کن

آه این منم ای آینه! کم سرزنشم کن

 

آن روز که من دل به سر زلف تو بستم

دل سرزنشم کرد، تو هم سرزنشم کن

 

ای حسرت عمری که به هر حال هدر شد

در بیش و کم شادی و غم سرزنشم کن

 

یک عمر نفس پشت نفس با تو دویدم

این‌بار قدم روی قدم سرزنشم کن

 

من سایه‌ی پنهان شده در پشت غبارم

آه این منم ای آینه کم سرزنشم کن

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

گوشه چشم بــگردان و مـــــــــــقدر  گردان
ما که هـــــــــستیم در این دایره ی سرگردان؟!


دور گـــــــردید و به ما جرات  مستی نرسید
چه بگـــــــوییم  به  این ساقی ساغر گردان


این دعاییست که رندی به من آموخته است
بار مــــــــــــا را نه بیفزا ! نه سبکتر  گردان!


غنچه ای را که به پژمرده شدن محکومست
تا شــــــــــــکوفا نشده بشکن و پرپر گردان


من کــجا بیشتر از حق خودم  خواسته ام ؟
مرگ حـــــــــق است به من حق مرا برگردان

برام دعا کنید به اونچه میخوام زودتر برسم...

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا

مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا



غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد

مکن عمر مرا ای عشق بیش از این تباه اینجا



برای چرخش این آسیاب کهنة دل سنگ

به خون خویش می‌غلتند صدها بی‌گناه اینجا



نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم

بپرس از کاروانهایی که گم کردند راه اینجا



اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست

نشان می‌جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا



تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست

هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا
نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي اقتد

حكايت من و دنيا يتان حكايت آن

پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد

عجب عدالت تلخي كه شادماني ها

فقط براي شما اتفاق مي افتد   ....

تمام سهم من از روشني همان نوريست

كه از چراغ شما در اتاق مي افتد

به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين

چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد

هميشه همره هابيل بوده قابيلي

ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

بعد از اینکه تو رفتی...
 
 به همه چیز گریستم

آنقدر به بوی تنت عادت کردم 

 
که مجالی برای شرح لحظه لحظه ی دلتنگیم نیست...
 
 
کجاها را که به یک نگاه تو نمی دادم ...

گریه کن دل من...
 
گریه کن ...
نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

انتظار این همه دروغ رو  دیگه اونم تو این شرایط روحی نداشتم.........

 

 خدا از سر تقصیرات هممون بگذره...

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم

که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی

تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر میبینم

یه حسی از تو در من هست که میدونم تو رو دارم

واسه برگشتنت هرشب درارو باز میزارم ...

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|

اين روزها...

...

دور ترين نقطه ای که آدم ها می بينند

جاييست روبروی بلندترين انگشت پايشان!

نمی فهمم

نمی فهمم

اين نگاههای  محدود را!

چه بر سر چشمهايشان آمده!؟... 

نوشته شده در ساعت توسط بردیا

از باغ مي‌برند چراغاني‌ات كنند

تا كاج جشنهاي زمستاني‌ات كنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهاي تار»

تنها به اين بهانه كه باراني‌ات كنند

يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند

اين بار مي‌برند كه زنداني‌ات كنند

اي گل گمان مكن به شب جشن مي‌روي

شايد به خاك مرده‌اي ارزاني‌ات كنند

يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست

 از نقطه‌اي بترس كه شيطاني‌ات كنند

آب طلب نكرده هميشه مراد نيست

 گاهي بهانه‌اي است كه قرباني‌ات كنند

نوشته شده در ساعت توسط بردیا|


آخرين مطالب
» ...
» تنهایی یعنی...
» بهار...
» خجالت ندارد هنوز...
» در فراق دوست...
» قاصدک...
» خسته ام...
» مرگ حق دارد...
» آخرین یادگاری...
» غریب...(خطاب به دلم!)

Design By : Pichak